![]() |
![]() |
|
| در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟ |
|
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
امسال نیز یکسره سهم شما بهار..... کار جدیدی است و حکایتی کهنه . سال جدید هم مبارک کسانی که جدیدند !!
امسال نیز
درست مثل سه سال اخیر
سالت را زیر سقفی مجزا
تحویل می دهی . تو آنجا
درست مثل همیشه
دو سین از هفت سینت کم می آید .
و من اینجا
درست مثل همیشه
دلم مثل سیر و سرکه می جوشد .
ساری - ۲۹ اسفند هشتاد و ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 21:24 توسط مصطفا صبوری |
|
|
به تو که باید مرا به تو خواهاند اگر نه نمی خواهی ام .
ماجرا از چشمان تو آغاز شد و به چشمان تو ختم. حالا موجودات خاکی ضیافتی استثنائی را به سوگ نشسته اند. صدای عبدالباسط بدجور ساکنان قبرستان را می آزارد من خودم با چشمان خودم دیدم در چشمان تو روح پرخاشگری را که یکریز فحش می داد به روح جوانکی پیر که کودک مرد! مادر خرمای رفتنت را با حرص پخش می کند هی فکر می کند هی فکر می کند و سر آخر آهی از سر آسایش می کشد که : " لابد قسمت همین بوده ! " این سوال اما هنوز در ذهن خواهرانم می لولد : " سر چند تومن خودشو کشت ؟ " تو که آرام قرار را از قبرستان گرفته ای نشسته ای کنار خرمای رفتنت و هسته ی با من نبودنت را تف می کنی انگشت فاتحه را می کشی روی لبهایت به یاد آن قد یم ها و فکر می کنی : " سر چند تومن خودشو کشت ؟ " ناگهان همه از قبرستان خالی می شوند - حتی خودم که تازگی ها خدا را برای کشتنت اجیر کرده ام - تو پر می شوی از عقده ی نبوسید نم و هی خودت را می بوسی به خدا خودت را می بوسی و این بار انگشت نوازش روی لبانت تاب نمی آورد. و فکر می کنی : " اون همه بی مهری چند می ارزید که یهو اینجوری شد ؟؟؟ " حالا قبرستان از تو پر می شود از اندام تو پر می شود هیچ چیز جز هیچ چیز باقی نمی ماند تا باز هم نبض قبرستان زیر پیراهن تو بزند و از آن همه فقط چلچله ای می ماند و نغمه ای بر لب : " رحمَ اللهُ من یقرؤا الفاتحةَ مع الصلوات ! "
تهران - زمستان ۸۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:45 توسط مصطفا صبوری |
|
|
شعر های زیر در سایت خزه منتشر شده بودند .
با این حال تصمیم گرفتم این بار با چند کار قیمی و تکراری به روز کنم.
۱. گيجم! ۲. الف.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:23 توسط مصطفا صبوری |
|
|
سلام ! خوبی ؟
تنها چیزی که از تو دارم فاصله است این روز ها خیال موی تو چنان آشفته است که در حواسم جمع نمی شود. و از آن همه حرارت مردی به جا مانده که سرود حزین رفتن را مثل پرچمی که از اهتزاز خود شرم دارد با کفش هایش به پا می کند.
" علیرضا پور مسلمی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 22:36 توسط مصطفا صبوری |
|
|
برای کسی که هست و نیستم را نیست کرد و هست ؟
امروز سالهاست که به دنیا نیامده ام آنقدر حال می کنم که گذشته دارد مثل نفس از یادم می رود مادرم می گفت من از نطفگی شاعر بودم پدرم می گفت : " شاید بزرگ شود عاشق شود شاعری از سرش بپرد ! " و من بزرگ شدم عاشق شدم شاعری از سرم پرید اما به دنیا نیامدم نطفه ام را کاشتند وسط روزگار تو داشتند بر نمی داری اش؟ به دنیا بیاورم ای کسوف دلتنگی ! پیش از آنکه پیر شوی به دنیا بیاورم خسته ام از بس که پشت چراغ قرمز های تو سبز شدم از بس که چشم از برهنگی ات زنانگی ات پوشیدم از بس که به دنیا نمی آورانی ام آه ! ای معصومیت درنده به دنیا بیاورم پیش از آنکه بمیرم پیش از آنکه بگندم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 12:2 توسط مصطفا صبوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آه...چه خسته ام از همه ی این ناقصان که وجودشان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه...چه خسته ام از شاعران! جان شاعر تماشاگر می خواهد . اگر چه گاو میش باشد! اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا برزگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|