این کار را دو سال پیش نوشتم. با هوای خودم چرا اما با هوای کار های امروزم چندان آشنا نیست.
فهمیدید چی شد؟ به هر حال وقتش رسیده بود . این بار کمی زود تر به روز شد .
چون از امروز به بعد معلوم نیست که مجال شعر نوشتن باشد یا نه.
بیست سال زود تر از آن که بیایم ؛ آمدم
باور نمی کنی که همانم
با دست های پینه بسته از بیکاری
قد کشیده / صدو هشتادوپنج سانتیمتر در مقیاس ریشتر
با سری که خم شده زیر سنگینی نگاهی که نیست
با همان دلی که ده تا دوستت دارد.
شدی ردیف غزلهایم ؛ سوزاندی شان
تا از نو یسازمت
توی همین کلمه هایی که قدت نمی رسد / هنوز چی ؟
دلت را گذاشتی سر چهار راهی که هر روز از تو رد می شد
بر داشتم و گذاشتم توی پاکت و دادم دستت
زیر کفش های نارنجی ات له اش کردی / له شدم
برداشتمش یه حساب " ندید ! فردا صبح ساعت هفت می دهم دستش "
و تو از فردای آن روز ساعت شمار آمدنت خراب شد
باور نمی کنی که همانم
با سری که خم شده زیر سنگینی نگاهی
که جا مانده در نمایشگاه آقای بنی اسدی
حالا که صد کیلومتر بیشتر از وزنم دوری
می نشینم و چایم را سر می کشم از گلوی این فنجان
با قند های بی بی لیلا
باور نمی کنی که همانم / قطعاً
نیستی و صورتم را با سیلی سرخ می کنند
چهار راه هایی که هر روز از من رد می شوند
دل هایی که ده تا دوستم دارند
و
دستهایی که پینه بسته اند از بیکاری
باور نمی کنم که همانی.
بابلسر - فروردین ۸۳