![]() |
![]() |
|
| در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟ |
|
خیلی هم دور از انتظار نیست که شاعری گاهی از بند مقومات شعرش بگذرد و صاف و ساده حرف بزند از ابتدایش هم که برهود را باز کردم پی آن نبودم که شعر یا قطعه ای ادبی پرش کند. امروز هم به همان مقام بازگشته ام . نالیدن شاعر از هجران و یاس و بی وفایی معشوق انگار عنصر جدایی ناپذیر شعر شده است. اما من همین جا تمامش می کنم. هر چند اگر امیدی می بود در کار این عشق های عجیب و غریب گفتن از امید هم به سادگی گفتن از هجران و اندوه می بود. چون از چیزی که هست راحت تر می توان گفت تا چیزی که نیست. یاد یکی از جمله های استاد افتادم که می گفت : " اگر خوشبخت نیستی نگو که بدبختم " . و امروز من با شمایم دوستان شاعرم. اگر شعر را حرفه ای برای ارتزاق پنداشته اید و می گوییدش تا دیگران را متوجه آلام خود کنید بیدار شوید که لذت جای دیگریست. شعر مثل چراغ است و دیگران دور چراغ جمع نمی شوند که بهتر ببینند بلکه جمع می شوند تا بهتر دیده شوند. من هم خسته ام از برای اندوه گفتن. بهار را پاییز کرده ایم و دست روی دست نشسته ایم به تماشا. وای بر ما... وای بر ما. من بعد اگر کاری گذاشتم اینجا و حرف از امید زدم که فبها. اگر غیر از این بود مستحق شنیدن هر آنچه که به آن فحش می گویید هستم. اصلا شاید این جا را برای نوشتن از چیز دیگری در نظر گرفتم . اما این نوشته را خیلی مستقیم و بی واسطه خطاب به تو می گویم. آری! خود تو که شادابی و شکوفایی ذاتی توست اما یک از خدا بی خبر آمده و یک فصل پیشت انداخته است.
حالا که به سامان رسیده ام خودکاری خریده ام و چند برگ کاغذد دو گوش و زبانی که پی گفتن چیزی نیست دارم کوله بارم را جمع می کنم می خواهم به جنگ یاس بروم به استقبال امید تو اما برایم چه می آوری؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:12 توسط مصطفا صبوری |
|
|
دارد غروب می کند آن چشم از کاسه بیرون مانده که تنها مجال خزیدن در بهار را مثل باران از من گرفته است. و من آنقدر مستم که دوستش دارم ! آن قدر که نمی دانم چطور با تلو تلو بخورم این شام کم و بیش را چطور ببافم آن منظومه ی تیره را و پنهان کنم زیر روسری اش؟ با این مستی چگونه می شود از او کنار کشید؟ یا در " کنار " کشید؟ از سم ساق سیمینش کجا پناه برد؟ یکی بیاید این عاشق هار را مهار کند تا دسته گل تازی ای را آب نداده است !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:28 توسط مصطفا صبوری |
|
|
سرم درد می کند من انبساط صورتم را می فهمم من وزش روح را در سر انگشتانم احساس می کنم دست و پنجه ام با مرگ نرم تر شده اند اگر تمام شد به سامان مختاری بگویید امسال هم جا ماندم و او آنقدر زیبا شده بود که مرا نمی دید باور کنید. و بوسه هایش را مثل عروسکی بی اختیار تقدیم دیگران کرد. باد موهایش را گرگ و میش کرده بود من مثل بچه ای که راه را از چاه نمی دانست در قهقه اش گم شدم و او مرا نمی دید... به محسن کریمان هم بگویید : " خوشبخت شد " شما را به خدا باور کنید او زیبا شده بود. من رفتم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:28 توسط مصطفا صبوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آه...چه خسته ام از همه ی این ناقصان که وجودشان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه...چه خسته ام از شاعران! جان شاعر تماشاگر می خواهد . اگر چه گاو میش باشد! اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا برزگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|