تبليغاتX
برهود
در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟
 

 

                                       

خانم ها ! آقایان !

من حرف ندارم.

با یک سر رسید تاریخ گذشته

یک خودکار آبی

و کمی بوی قهوه در فضایی مرطوب معجزه می کنم.

اما گاهی که دستم مثل دلم تنگ است

به طعم چای جوشیده راضیم

معمولن انگیزه ی شعر را از پا به دست می آورم

وقتی که بر مسیر رسیدن می کوبمش

هر شب تکلیف لامپ را روشن می کنم

و خاموش می شوم

تا کلمات نرم و آهسته از من بالا بیایند

آخ خ خ  که چقدر وول خوردنشان تماشایی است

مخصوصن اگر صحبت معشوقه ای باشد

که مدام توی سرم وول می خورد!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 20:18  توسط مصطفا صبوری | 
 

این شعر هم از الهامات یکی از کارهای علی رضاست

 

 به پدرم که با " همه " مهربان بود.

 

حالا من میراث دار لبخند تو ام

با اندکی تفاوت فاحش

این را مادر

به حساب نادانی ام می گذارد

و  بر می داردم از تو

و به زمین می گذارد

آن پیشانی ترک خورده را که هدایتم کنی !

چرا نمی کنی ؟

راستی دستهایت کو؟

حالا باید در دستان حضرت عباس باشد

یا بوسه گاه خاک.

یادش به خیر ؟

آن سال ها عشق رنگ دیگری داشت

حالا رنگ دیگری

زنگ دیگری

شاد باش پدر !

شاد و مطرب گور باش

من معشوقه ی تو را دوست دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:2  توسط مصطفا صبوری | 
 

این بار بلافاصله به روز شد.

 

 

شادم که شاد و بی ملاحظه می روی

 آنقدر پایکوبی کرده ام

که از پا   شاخ    در آورده ام

حالا تو را از میخچه هایم آویزان می کنم

تا یادم باشد که دیگر دل نبندم

شاید علیرضا راست می گوید

این رفتن تو هم ری ... به شعر های من

قالش را بکن !

اما

آهسته

آهسته!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 2:21  توسط مصطفا صبوری | 
خواستم از خودم کاری بنویسم اما این کار علی رضا مثل همیشه مدهوشم کرد.

علی رضا استاد من است در سپید و بی شک هر چه در سپید دارم از اوست.

این کارش هم همیشه با حال و هوای من خوانده .مخصوصن اپیزود ب

 

 

الف) من اينقدر عاشقم كه يادم نيست معشوق من كيست

و از اتفاق افتادم اينجا

كه مردمانش مردمان رفته را ترجيح مي دهند

من از دست ارواح راه كه به سمت شب دراز است

گريخته ام

گريزي به صبح

كه روشن شود

معشوق من با اندام بي دريغ بوسه بار

_ به راستي _

كيست!

ب)

تنها چيزي كه از تو دارم فاصله است

اينروزها خيال موي تو چنان آشفته است

كه در حواسم جمع نمي شود

و از آن همه حرارت مردي به جا مانده

كه سرود حزين رفتن را

مثل پرچمي كه از اهتزاز خود شرم دارد

با كفشهايش به پا مي كند

ج‌)

رسيديم

به پايان

پايان كلمه

به مه

از آسمان و خير ديدن معشوق گذشتيم

سرزمين گمشده را يافتيم و گذشتيم

و فصلهاي پياپي

منجيان مكرر

مردگان مقرر

آمدند و

رفت

آدم به دم بسته بود و جهان به آن

از مه به جهنم زديم و چرخي به بهشت

برگشتيم و نشستيم و رود همچنان جاري است

د) هيچكدام

 

                                                        علی رضا پور مسلمی 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:46  توسط مصطفا صبوری | 
 

من که از پس کشتن تو بر نیامدم

  و

نمی آیم

و

نخواهم رفت!

اما تو از پیش مرگ من بر بیا

و صورتت را به انگشتانم بمال

وفکر نکن پنجره ها حساس اند!

عسل باش و طعم تلخ رفتن را

از من کام بگیر

پیش از آن که از فرط هق هق

                           دق کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:59  توسط مصطفا صبوری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آه...چه خسته ام از همه ی این ناقصان که وجودشان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه...چه خسته ام از شاعران! جان شاعر تماشاگر می خواهد . اگر چه گاو میش باشد! اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.

پیوندهای روزانه
مسیحا برزگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
شعر
پیوندها
از خنده مردن
جزیره ی ناشناخته
کاظم سبزی
سید مهدی موسوی
کلاغ
خزه
حامد نیکبخت
نیک آهنگ کوثر
دور باطل
محمد علی بنی اسدی
چیزی در حد خلا
غیر قابل پرنده
محسن رزوان
سارا ناصر نصیر
محمد حسن خندق آبادی
حمید رضا شکار سری
Awarebel
فائزه اثنا عشری
سروده هاي بهزاد - الف
پیچش
عرفان رعایی
محمد رضا رستم پور
محمد رضا احمدی
شبنم کشفی
میلاد شکر آبی
مهدی کمالی
فاطمه اختصاری
سمیه کرمی
زهرا محدثی
سارا محمدی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM