![]() |
![]() |
|
| در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟ |
|
اصلن روزگار عجیبی نیست.خیلی طبیعی به نظر می رسد اینکه هیچ چیز سر جایش نیست.این هم لابد تصویر احمقانه ی ذهن من است.خب باشد! معصیت که نیست که اگر هم بود ملالی نبود. اینجا دارد از رونق می افتد یا رونق از اینجا؟ به هر حال این بار طور دیگری آمدم. با چند کار که محصول روزهای اخیر است و همه را یکجا و با احترام به علی مختاری تقدیم می کنم، که نمی دانم چرا ؟!! دوست دارم حقیقت را در مورد این کارها بگویید که هر چه می کشیم از پنهان کردن این واژه ی ۵ حرفی است!
۱. می بینی؟ تاثیر حضور تو بیشتر از نسکافه نیست که در نبودت خواب را از چشمان من گرفته است.
۲.
دلتنگی باید چیزی شبیه گرفتن سوراخ توالت باشد که هیچ سیفونی را یارای سرکوبش نیست. وقتی به جای سپردنمان به خدا - این حاکمان تزویر - خدا را به ما سپرده اند، به من بگو تو را به که باید بسپارم؟؟
۳. دیشب مارسل پروست به خوابم آمد و سراغ زمان از دست رفته اش را گرفت - خدا بیامرز آدم جالبی بود - به تو حواله کردمش که زمان را مثل آب نبات زیر زبانت هدر می دهی تو هیچ وقت به اندازه ی کافی نبودی و نخواهی بود اما اگر شبی به خوابم آمدی مارسل پروست را هم با خودت بیاور و کمی آب نبات !!!
۴. احتمالن حالا دو قلو های پطروناس مخاطب " عزیزم " های تو اند و مونوریل ها در چشم به هم زذنی ذهنت را به جای من جا به جا می کنند! خیالت راحت باشد اینجا آب از آب تکان نخورده است جز اینکه هوای هتاک دیدنت هر شب به احساس من تجاوز می کند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 9:27 توسط مصطفا صبوری |
|
|
دلم برای تو دیگر نه آنچنان تنگ است که اشک عقده گشایی از آن تواند کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 19:5 توسط مصطفا صبوری |
|
|
مشترک گرامی من! امشب انگار تمام مسیر ها به سمت تو مسدود اند حتا کوچه های بی بن بست حوالی تان که سال های سال از صدای پای تو اشغال بوده اند من اما امشب بی مضایقه در دسترسم اطفن دوباره تلاش کن قبل از اینکه واگذار شوم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:13 توسط مصطفا صبوری |
|
|
متاسفانه در پاكسازي يادداشت هاي اضافي دچار اشتباه شدم و كل كار جديد حذف شد.
به نظرات دوستان هم نشد كه نگاهي بيندازم.بنا بر اين دوباره كار را نوشتم. حكايت ما هم اين است ديگر!
سفر شكل ساده ي مرگ است وقتي برگشتن را از ياد برده باشي براي چندمين بار مي پرسم دوشيزه ي مكرمه آيا من وكيلم يكبار هم كه شده شعري براي اندام پيچ در پيچ شما بگويم؟ نه اينكه فكر كنيد خوش به حالم است يا سر رفته ام از حوصله ي دست هاي شما غيرت آب دوغي ام را هم در جيب پالتوي پدرم جا نگذاشته ام فقط مي خواهم قبل از اينكه از دست رفته باشيد كار مفيدي كرده باشم اما يادتان باشد بعد از اينكه گلهايتان را چيديد و اجازه ي بزرگتر هايتان را گرفتيد من ديگر شاعر نيستم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:28 توسط مصطفا صبوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آه...چه خسته ام از همه ی این ناقصان که وجودشان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه...چه خسته ام از شاعران! جان شاعر تماشاگر می خواهد . اگر چه گاو میش باشد! اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا برزگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|