![]() |
![]() |
|
| در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟ |
|
اخیرن اتفاق خوبی در شعرم نمی افتد. بلند هم نمی شود حتا. با این حال می نویسم ...
۱. قول داده بودم زیبا ترین تابلوی جهان را تقدیمت کنم در را باز کن می خواهم سرم را به دیوار اتاقت بکوبم
۲. خواب دیده ام یکی از همین روز های آفتابی محو می شوم از زمین دلتنگی نکن با باران بعدی خواهم آمد
۳. ما هر دو تشنه بودیم ما جرا از جای دیگری آب می خورد
۴. بیا عشق بازی کنیم من ببرم تو بسوزی !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:8 توسط مصطفا صبوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آه...چه خسته ام از همه ی این ناقصان که وجودشان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه...چه خسته ام از شاعران! جان شاعر تماشاگر می خواهد . اگر چه گاو میش باشد! اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا برزگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|