![]() |
![]() |
|
| در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد؟ |
|
حالا عمیقن رسیده ام به اینکه شعر با عقود معین و خیارات و قواعد عمومی قرارداد ها جمع نمی شود. آخرش اینکه توی ذهنت می رسی به یک مشت ماده ی نا کار آمد که دوست داری به دردت بخورد اما کمترین دستاوردش هم برابر با حال هنگام شعر نوشتن یا بعدش نیست. کسی راه حلی سراغ دارد؟ به فکر نان باید بود یا شعر؟ اصلن باید به فکر بود ؟ اصلن فکر به چه دردی می خورد؟ اصلن همینکه اصلن را اینجوری می نویسند پشتش فکر و اندیشه ای خوابیده یا نه؟ انگار خیلی هم سخت نیست خودم هم میتوانم جواب خودم را بدهم. این چیزی که می نویسم را شعر نمی دانم ! بد است که آدم صرف دلتنگی برای نوشتن را بهانه ای کند برای اینکه هر چه از دهنش در می آید بنویسد و بدتر اینکه بدهد دیگران بخوانند و بدتر از این اگر سراغ دارید بگویید ! هیچ انتظاری نیست ! نه از خودم نه از شما با این حال....... حالم دارد به هم می خورد ..... خدای محترم !
با عرض سلام
لطفن طول زندگی ام را کم تر کن
برادرانه اعتراف می کنم
ما غنی شده ایم
اگر نه ،
پس چرا خواهران من در شمال
از فرط فقر
ساک مسافران را می زنند ؟
و خواهران دیگرم در جنوب
با رحم هاشان
ایران را به بازار جهانی پیوند می دهند؟
و حتمن می دانید
آب ولی عصر را بسته اند
کربلا تعطیل
"راه رسیدن به ایدز" باز
باد هم به رایگان نمی وزد
تلویزیون
حسین رضا زاده را در اتاق پخش می کند
پلکم سنگین /می خوابم
و شما را به آخر این شعر می سپارم :
خدا نگهدار خوبی نبود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط مصطفا صبوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آه...چه خسته ام از همه ی این ناقصان که وجودشان بی چون و چرا باید حادثه ای بزرگ شمرده شود! آه...چه خسته ام از شاعران! جان شاعر تماشاگر می خواهد . اگر چه گاو میش باشد! اما من از این جان به تنگ آمده ام و می بینم روزی را که خود نیز از خویش به تنگ آمده باشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسیحا برزگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|